گنج

شمارهٔ ۴۲

از رقیبان تو صد خار جگر هست مرابه جز از درد تو صد درد دگر هست مرا
مست آن زلف چو زنارم اگر سر برودکافرم گر ز سر خویش خبر هست مرا
گرچه من سوخته یک نظر از روی توامکی به خورشید رخت تاب نظر هست مرا
ناصحا، دیده چو نرگس کی از آن گل پوشمعقل اگر نیست تو را چشم به سر هست مرا
با همه سوز جگر شمع به من می‌گریدزانکه از شمع، دلی سوخته‌تر هست مرا
تلخی صبر گرفتم بر شیرین داردبی تو چون صبر کنم صبر مگر هست مرا
با رخ زرد نهم سر به رهت چون اهلیصرف راه تو کنم تا سر و زر هست مرا