گنج

شمارهٔ ۴۱۶

آن آفتاب حسن سحر میل باده کردصبح سعادتم در دولت گشاده کرد
گفتم سگ توام نظر از من بخشم تافتخشمی که صدهزار محبت زیاده کرد
گفت آدمی نیی سگ من چون شوی بیناین مردمی که آن صنم حورزاده کرد
در گلشن امید از آن غنچه لب دمیدبویی که خاور گل همه را مست باده کرد
گفتم که ساغری به کفم نه بناز گفتبیهوده کی توان طلب نا نهاده کرد
سیلاب شوق آمد و نقش خیال فهمشست از دل آنچنان که مرا لوح ساده کرد
اهلی که همتش بفلک سر نمی نهادسیلی عشق عاقبتش سر فتاده کرد