گنج

شمارهٔ ۴۰۹

نیست کس، خورشید من، کو درد پرورد تو نیستدر زمین و آسمان یکذره بی درد تو نیست
کار بیداران عشقت پاسبانی چون سگ استخواب راحت شیوه مستان شبگرد تو نیست
نخل طوبی گرچه آب چشمه خورشید خورددر لطافت همچو سرو سایه پرورد تو نیست
کی خوری می از کف من گر بجای باده همجان شیرین در قدح ریزم که در خورد تو نیست
مرد عشقت کی بود؟ آن کز زن هندو کم استعاشقی کو زنده در آتش نشد مرد تو نیست
ایدل بیمار تا کی کیمیا جویی ز خلقکیمیایی خوشتر از رخساره زرد تو نیست
شکر کن اهلی که گر خاک رهی در کوی اودامن آن پاک را آلایش از گرد تو نیست