گنج

شمارهٔ ۳۸۹

درد می مرهم ریش دل بیمار غم استورنه از دولت ساقی می صافی چه کم است
وصل لذت ندهد تا نچشی زهر فراقلذت عشق هم از چاشنی زهر غم است
درد جامی که رسد از تو غنیمت شمریمدر دو صافی ز کفت هرچه بود مغتنم است
ای مسیحا نفس آخر چه شود گر ز کرمبازپرسی که دل خسته ما درچه دم است
چون کبوتر دل ما صید در و بام تو شدپاس مرغ دل ما دار که صید حرم است
کوس بدنامی ما در همه آفاق زدندآتش سینه ما در همه عالم علم است
کیست اهلی؟ که گدایی کند از لعل تو لیکچشمه نوش لب لعل تو بحر کرم است