شمارهٔ ۳۸۱
عیش ما یک عشوه از چشم سیاه او بس استعاشقان را از دو عالم یک نگاه او بس است
دل که جوید از دهانش چشمه آب حیاتخط سبز آن شکر لب خضر راه او بس است
بت پرست عشق کز گردد گنه آلوده استگریه شام و سحرگه عذرخواه او بس است
عاشقان را بیگنه گر میکشد آن شاه حسنهرکه گوید بیگناهم این گناه او بس است
جنت جاوید و عیش هردو عالم گو مباشعاشقان را التفات گاه گاه او بس است
ز آفتاب روز محشر نیست اهلی را غمیسایه سرو سهی قدان پناه او بس است