شمارهٔ ۳۷۴
دید چشمم پای او بر خاک و خاک ره نگشتخاک در چشمم چرا خاک ره آن مه نگشت
تا ندادم جان، طبیب دل نیامد بر سرمکس طبیب دردمندان حسبه لله نگشت
من نه آن مردم که کس از حال خود آگه کنممردم از درد و کسی بر درد من آگه نگشت
وه که آن سنگین دل کافر نهاد از خشم و نازصد رهم کشت و پشیمان از جفا یک ره نگشت
شاه حسن آنکس بود کورا بود حسن و وفایوسف از خوبی بملک حسن شاهنشه نگشت
سبزه آن خط به اهلی چشمه حیوان نمودهرکه خضرش رهنمای راه شد گمره نگشت