گنج

شمارهٔ ۳۷۱

بی بخت و یارم مرا از مرگ چشم یاری استاین بخت خواب آلوده را خواب اجل بیداری است
خورشید بیمار تو شد رنگش گواهی میدهدافتان و خیزان بر زمین از غایت بیماری است
دوری نباشد گر ز من پهلو تهی سازد سگتکز پهلوی من وز و شب بیچاره در خونخواری است
چشمت خدنگ غمزه را از چپ نمود و راست زدباما هنوز آن عشوه گر در شیوه عیاری است
بس لاله رخ کز داغ تو همچون گل رعنا شدهتن زرد و بیمار از غمت رویش ز خون گلناری است
مستم کن از لب کانچنین صبح قیامت شد مرادانی که در صبحی چنین مستی به از هشیاری است
آن نوغزال مست را از زاری عاشق چه غمکان آهوی مشکین نفس اهلی سگ بازاری است