شمارهٔ ۳۷۰
گرچه ز گلهای می دامن ما شستنی استشستن دامن ز می غایت تر از دامنی است
به که نگردد رقیب دوست که این دیو رهدشمنی اش دوستی دوستی اش دشمنی است
سوختگان را مبین خوار که آن شاه حسنشب همه شب تا سحر همنفس گلخنی است
خیز و به میخانه کش رخت که در خانقهدر سر پیران ره وسوسه رهزنی است
اهلی اگر عاشقی فاش مکن سر عشققصه معراج دل نکته ناگفتنی است