شمارهٔ ۳۶۹
چون کوهکن با بیستون گفتم توانم راز گفتطاقت نبودش کوه هم حرفی که گفتم بازگفت
ز اول نظر در روی او دیدم هلاک خویشتنانجام حال عاشقان هم از آغاز گفت
از غمزه غماز او رسوای عالم گشته اممسکین کسی کاحوال خود با مردم غماز گفت
چون سایه شد سرو سهی خاک ره آنسرو قدکار از نیاز اینجا رود نتوان سخن از ناز گفت
گر رشته جان بگسلد اهلی منال از دست اوکین نکته در گوش دلم چنک حزین آواز گفت