گنج

شمارهٔ ۳۵۵

گر بمسجد گذری با این رخ و آن چشم مستکافرم گر صد مسلمان را نسازی بت پرست
عاقبت از هستی خد بگسلد ای آفتابهرکه همچون ذره دل بر رشته مهر تو بست
کردیم هندوی چشم آیینه دار روی غیرروسیاهش کردی و آیینه اش دادی بدست
فتنه روز قیامت سرزند از خاک منبر سر خاکم دمی چون سرو اگر خواهی نشست
با وجود سرو نازی آن چنین بالا بلندبسته طوبی نباشد غیر همتهای پست
گر زدی سنگی بغیری بر دل دیوانه خورددیگران را سرشکست این سنگ و ما را دل شکست
زان دهان امید نبود هیچ صاحب هستیشبا وجود هستی اهلی درین امید هست