گنج

شمارهٔ ۳۵۳

آن سرو هرگه از نظر من گذشته استگویی که تیری از جگر من گذشته است
دامان ناز بر زده چون سرو میرودگویی ز جوی چشم تر من گذشته است
بر بیستون ز تیشه فرهاد کی گذشتآنها که از غمش بسر من گذشته است
چون سایه سوخت از اثر آتش دلمخورشید اگر برهگذر من گذشته است
اهلی مگو حذر کن از آن شوخ سنگدلاکنون که کار از حذر من گذشته است