گنج

شمارهٔ ۳۵۲

آن سرو ناز کز چمن جان دمیده استشاخ گلی بصورت او کس ندیده است
آن نوغزال با من مجنون انیس بوداکنون چه دیده است که از من رمیده است
با کس نگفته ام غم عشقش مگر صبابوی محبت از نفس من شنده است
تلخ است در مذاق دلش آب زندگیلب تشنه یی که زهر جدایی چشیده است
آسوده دل فریب کمان ابرویان خوردما زخم خورده ایم و دل ما رمیده است
طوفان فتنه فلک آبیست زیر کاهایمن مشو که بحر فلک آرمیده است
اهلی ز دامنش نکشد خار فتنه دستهرچند دامن از همه عالم کشیده است