گنج

شمارهٔ ۳۴۲

عیسی دم ما همدم اگر نیست غمی نیستما را غم آن کشت که با ماش دمی نیست
ای ابر کرم مرحمتی کن که درین راهجز اشک من تشنه جگر هیچ نمی نیست
گر وصل تو جویم بگدایی مکنم عیبدرویشم و در ملک تو صاحب کرمی نیست
با درد تو صد شکر بود صاحب دردشبی درد کند شکر که او را المی نیست
برخیز و دل شحنه و قاضی ببر از راهوانگاه بکش هرکه تو خواهی که غمی نیست
اهلی، ره مقصود که در چشم تو دورستپا بر سر جان نه که بغیر از قدمی نیست