گنج

شمارهٔ ۳۴۱

کدام زخم که بر من ز دلستانی نیستکدام خاک کش از خون ما نشانی نیست
بخوشدلی نه که خاموشم از تو چون صورتهزار غم ز تو دارم مرا زبانی نیست
مراست جانی و خواهم به پات افشاندنچو باورت نشود به ز امتحانی نیست
چو قتل خویش کنم التماس روی متابهمین سخن بتو داریم داستانی نیست
تو عمری، از تو کسی گر وفا گمان داردبعمر دوست که یاری مرا گمانی نیست
ز گلرخان سر کویت بهشت جاویدستولیک جای چو من پیر و ناتوانی نیست
جزای اهل محبت جفا بود اهلیخموش باش که این نکته را بیانی نیست