شمارهٔ ۳۳۱
مگو که ماه رخ او ز گلرخان بگذشتکه این ستاره ز خورشید آسمان بگذشت
فدای دست و کمانش شوم که صید از ذوقخبر نداشت که تیرش ز استخوان بگذشت
برون کشید مرا مو کشان ز حلقه ذکربهای و هوی صبوحی که سر خوشان بگذشت
من از کجا و وصال از کجا چه حرف است اینبخود نبودم و حرفیم بر زبان بگذشت
نهان چگونه اند از تو حال دل اهلیکنون که پرده بر افتاد و کار از آن بگذشت