گنج

شمارهٔ ۳۳۰

جمال شمع چو خورشید عالم افروزستستاره سوخت پروانه سیه روزست
لبت که آب حیات است ببر تشنه لبانببخت من چو رسید آتش جگر سوزست
اگر چه لاله حسرت دمید از گل ماهنوز داغ تو بر جان حسرت اندوزست
بغیر بخت بد خود شکایت از که کنم؟که مهربان من از بخت من بد آموزست
منم که روز و شبم صرف آن بهشتی روستوگرنه در غم فردای خود که امروزست
مدوز چاک جگر ای طبیب اهلی راکه طعن همنفسان ناوک جگر دوزست