شمارهٔ ۳۲۶
یافت از یوسف پدر بویی اگر رویش نیافتیوسف من آنچنان گمشد که کس بویش نیافت
خاک شو گر مهر ازو داری کز آن خورشید رخهرکه خاک ره نشد یکذره ره سویش نیافت
کشته او از محبت تا کسی چون من نشدمعجز عیسی ز سحر چشم جادویش نیافت
جان شیرینم فدایش کرد و هرگر جان منیک نظر بی زهر چشم از تلخی خویش نیافت
عمر اهلی گرچه در پای سگانش صرف شدمردمی در هیچکس غیر از سگ کویش نیافت