شمارهٔ ۳۲۴
گردون که کین اهل نظر در نهاد اوستاسباب نامرادی ما بر مراد اوست
ساغر بغیر داد مرا زهر غم دهدپیش که داد یار برم دار داد ازوست
می خوردنم بیاد لبش بود وین زمانخون دلی که میخورم آنهم بیاد اوست
امروز در دلم گرهی از غم است سختکو ناو کی که چشم دلم بر گشاد اوست
اهلی متاع او سخن است و درین زمانچیزی که نارواست متاع کساد اوست