شمارهٔ ۳۱۷
هرگز بوفا چشم خوشت جانب من نیستمیلت بمن سوخته یک چشم زدن نیست
در معرکه عشق تو هرکس که شهید استمردست و بر او حاجت چادر ز کفن نیست
در خون جگر گردم و گلگشت من اینستمرغ دل ما را هوس گشت چمن نیست
ایخواجه ترا گفت و شنید از پی دنیاستمن بنده عشقم بتوام هیچ سخن نیست
اهلی، اگر از شرم و حیا پرسی از آن شوخدر غنچه سخن هست و در آن غنچه دهن نیست