گنج

شمارهٔ ۳۰۰

جان من مسکین که گرفتار غم اوستموقوف بیک گوشه چشم کرم اوست
ما مست جفاییم و نخواهیم زساقیهر جرعه که بی چاشنی زهر غم اوست
عمری است که در مدرسه از فکر دهانشبحث همه اثبات وجود و عدم اوست
جز دردل ما صورت او نقش نبنددکاین آینه غیب نما جام جم اوست
صدجان بفدای قلم صورت آنکسکاین صورت زیبا همه نقش قلم اوست
با باد نشاید خبرش گفت ولیکنجز باد کرا ره بحریم حرم اوست
شادند حریفان همه از عیش دمادمخود شادی اهلی بغم دمبدم اوست