شمارهٔ ۲۹۶
هرکه برخاست ز سودای تو بر جا ننشستتا نیفکند بپای تو سر از پا ننشست
عرصه کوی تو صحرای قیامت باشدزانکه هرگز ز سر کوی تو غوغا ننشست
گرچه عمری بنشستم بسر راه امیدجز سگ کوی تو کس با من شیدا ننشست
دل مجنون نه بدیوانگی از خلق رمیدعقل او بود که با مردم دانا ننشست
داد طوفان سرشکم همه عالم بر باددر تنور دل من آتش سودا ننشست
گرد راهت به سر سرو سهی باد نشاندخاک پای تو کجا رفت که بالا ننشست
پهلوی خار کسی سرو سهی را ننشانداهلی از یار مشو رنجه که با ما ننشست