گنج

شمارهٔ ۲۹۰

گاه گاهم خانه از برق وصالش روشن استلیک تابروی نظر میافکنم در رفتن است
غارت دین میکند مژگان اومن چون کنمکاندرین ره هر سر مویی مرا یک رهزن است
ایکه پنداری چو فانوس آتشم در پیرهنشعله ور جانست چون شمعم که در پیراهن است
عارض خوی کرده ات ای گل ز گوهر خرمنی استچشم از مژگان پرنم خوشه چین خرمن است
طوطی مسکین که چون من بنده خط تو شدطوق لعل او ببین کش خون خود در گردن است
دامن نیلی قبایی شسته ام از گرد رهزان سبب صد رود نیل از گریه ام در دامن است
غم مخور اهلی گرت سوزد فلک از داغ دلزانکه دامن گیرش آخز چون شفق آه من است