شمارهٔ ۲۸۸
صبر تلخ است و دوای من خونین جگر استداروی درد من از درد جگر سوزتر است
چون ننالم که رقیبش بجفا می کشدموین که او آگه ازین نیست جفای دگرست
منم آن دلشده پروانه که جا بر سر شمعبی خبر سوخته ام تا دگران را خبرست
هر کجا غمزده شوخی است بلای دل ماستتیر باران بلا در ره اهل نظرست
ناصحا من نکنم ترک بتان قصه مخوانگفتگویی که بجایی نرسد درد سر است
اهلی از بهر خدا پرده زنار بکشکه تفاوت زتو تا بر همنان اینقدرست