شمارهٔ ۲۸۷
گل نو آمد و ما را غم دیرینه گرفتمرغ جان را نفس اندر قفس سینه گرفت
آن حریفی که شبش بودمی از خون دلمبازش امروز هوای می دوشینه گرفت
چند جان همه را آن مه نو خط سوزدآخرش دود دل خلق در آیینه گرفت
گنج سر دهنش تا نبرد راه کسیمهر خط لب لعلش در گنجینه گرفت
دی مرا بود گذر بر سر کوی دگریره بمن دوش سک کویش ازان کینه گرفت
بسکه بر خرقه پشمین بودم داغ شرابدر دلم آتش ازین خرقه پشمینه گرفت
تازه گلزار جهان بر دل اهلی تنگ استمرغ روحش ره آن گلشن دیرینه گرفت