شمارهٔ ۲۸۵
تا نشد چون نافه خون، دل بوی دلجویی نیافتجز جگر خونی ازین وادی کسی بویی نیافت
هر سیه مستی که گفت اوصاف گل در روی توپیش رویت جز بعذر بیخودی بویی نیافت
گرچه سیب آن ز نخ گوید سخن با آدمیجز زنخدانت کسی سیب سخنکویی نیافت
آنکه در اسرار پنهان موشکافی می نمودتا دهانت در سخن نامد سر مویی نیافت
گرچه اهلی در وفاداری سگ خوبان بودتا نشد بی خان و مان جابر سر کویی نیافت