گنج

شمارهٔ ۲۸۳

دل مرده از آنم که مسیحا نفسی نیستفریادم از آنست که فریاد رسی نیست
از خانقه ایشیخ در کس نگشایندمعلوم شد امروز که در خانه کسی نیست
ای مرغ گرفتار که دوری ز گلستانواماندگیت جز بشکست قفسی نیست
بگذر چو نسیم از سر این باغ که درویهرجا که گلی سرزده بیخار و خسی نیست
گر طالب یاری قدمی پیش نه ایشیخکز صومعه تا دیر مغان راه بسی نیست
در سیل غم از جای شدن کار خسان استاهلی چو حریفان سبکی بوالهوسی نیست