شمارهٔ ۲۷
دل زنده شوم چون نگرم سیمتنان راجان تازه کند دیدن بت برهمنان را
عاشق که در آتش نرود چون زن هندونامش ننهی مرد که ننگ است زنان را
در خیل بتان چشم تو تا زد مژه بر همبشکست به یک غمزه صف صفشکنان را
چون لاله به جز داغ وفا هیچ نیابیگر چاک کنی سینه خونینکفنان را
صد جامه شود همچو گل از شوق تو پارهگر مست کند بوی تو گلپیرهنان را
زاهدصفت آدم نبود هر که نخواهدحلوای نبات لب شیریندهنان را
چون بلبل از اوصاف گل روی تو اهلینگذاشت ز مستی به سخن همسخنان را