شمارهٔ ۲۶۶
شبی که بی تو برین پیر خسته حال گذشتشبی گذشت که گویی هزار سال گذشت
مگر بیایی و عمری نوم دهی از وصلکه عمر من همه دور از تو در ملال گذشت
خبر نداشتم از بیخودی که چون رفتیتو خود بگوی که بر جان من چه حال گذشت
نصیحتم مکن ای همنفس که تشنه لبمنمی توانم از آن چشمه زلال گذشت
ز بخت خفته چه در خواب غفلتی اهلیکه روز هجر رسید و شب وصال گذشت