شمارهٔ ۲۶۱
شیشه دل بهر خوبانم ز دست افتاده استکار دل از دست خوبان در شکست افتاده است
در گلستان جمالت زان دو چشم می پرستکافری خونخواره در هر گوشه مست افتاده است
با نهال قامتت چون سایه ای سرو سهیسربلندی چون کند طوبی که پست افتاده است
او که در عشق از غم دین پند عاشق میدهدگو غم خود خور که عاشق بت پرست افتاده است
نیست ما را غم که دین و دل فتاد از دست مامی بده ساقی که اکنون هرچه هست افتاده است
کی نهم جام می از کف چون دهم آسان ز دستگوهری کز چشمه خضرم بدست افتاده است
جز سر زلف تو صید خاطر اهلی نکرداین چنین صیدی کسی را کم به شست افتاده است