شمارهٔ ۲۶۰
امید خلق باقبال و دولت خویش استامید ما بغم و درد و حسرت خویش است
اسیر محنت عشق از هوای راحت وصلاسیر نیست گرفتار محنت خویش است
چه غم ز داغ محبت چو شمع عاشق راگرش ثبات قدم در مشقت خویش است
دلی غمین نگذارد به بیش و کم ساقیغم او خورد که نه راضی بقسمت خویش است
بزیر پای خسان سرمنه چو سبزه که سروبلند قدریش از قدر و همت خویش است
هزار سال اگرت مهر مینماید چرخمباش غره که در بند فرصت خویش است
سر بهشت ندارد کز کنج غم اهلیبهشت زنده دلان کنج خلوت خویش است