شمارهٔ ۲۵۵
حیاتی با رخ خوی کرده اوستکه صد خضر و مسیحا مرده اوست
من از بالای او دارم شکایتکه در عالم بلا آورده اوست
چراغ زاهد از عشق ار نیفروختنه از عشق از دل افسرده اوست
بر افکن پرده ای باد از رخ گلکه گنج حسن زیر پرده اوست
سگش را گر شوم قربان چه منتکه مغز استخوان پرورده اوست
چو بی آزار نتوان در جهان زیستخوشا دلخسته یی کازرده اوست
رقیب از خون دل پی برد آخرکه اهلی صید پیکان خورده اوست