گنج

شمارهٔ ۲۵۱

درخت وادی ایمن بنور عشق کسی استاگرنه عشق بود هرچه هست خار و خسی است
چو صبح همنفس مهر آفتابی باشمزن به هر زه نفس زانکه زندگی نفسی است
خراب سیمبری باش و گنج زر بگذارکه در خرابه عالم ازین متاع بسی است
دلی که عاشق شمعی بود چو پروانهاگر نسوخت نه عاشق بود که بوالهوسی است
کسی چو خضر بآب بقا رسد اهلیکه یار تشنه لبی دستگیر باز پسی است