گنج

شمارهٔ ۲۵

به رخ تو مه‌جبینان حسدست یک‌به‌یک راتو چه آدمی که باشد به تو رشک صد ملک را
ندهد کس از شهیدان به تو شوخ یاد اگر نهنفس تو زنده سازد چو مسیح یک‌به‌یک را
به ره تو دیده‌بانی به ره امید دارمنه به هرزه می‌نشانم به دو دیده مردمک را
منم اوفتاده موری به ره سمندت امانه تو راست رحم بر من نه سمند تیزتک را
نه فراغتی ز عشقم نه سعادتی ز بختمنه ارادتی به راهم نه کرامتی فلک را
به جفا چو چشم مستش جگرم کباب سوزدتو لبش نگه کن ای دل مشکن حق نمک را
به سیه‌دلی شکایت نتوان ز عشق اهلیچو زر تو قلب باشد چه گنه بود محک را