گنج

شمارهٔ ۲۴۵

نه از طرب هوس گشت با غم افتادستهوای نو گل خود در دماغم افتادست
چه تیره است شبم با وجود آتش دلمگر که چشم بدی بر چراغم افتادست
هلاک خود طلبم من که می خورم بی توگمان مبر که نظر بر فراغم افتادست
چو لاله بر سر راهت فتاده ام بنگرکه هوش رفته و از کف ایاغم افتادست
بکوی او همه جا لاله زار شد اهلیز بسکه پنبه خونین ز داغم افتادست