گنج

شمارهٔ ۲۲۹

گذشت در هوست عمر و یک نفس باقی استهنوز تا نفسی هست این هوس باقی است
بهار عمر خزان گشت و گل برفت از باغهنوز مرغ مرا ناله در قفس باقی است
بسوخت با تو شکر لب رقیب روسیهمشکر نماند مرا زحمت مگس باقی است
برفت صید مرادم ز پیش چشم و هنوزهزار تیر ملامت ز پیش و پس باقی است
اگرچه دین و دل از دست رفت غم نبودبه پای‌بوس تو ما را چو دسترس باقی است
اگرچه سوخت چو شمع و نفس نزد اهلیهنوز طعنه یاران هم‌نفس باقی است