گنج

شمارهٔ ۲۲

ای داده زآستان خود آورارگی مرادر خاک ره نشانده به یکبارگی مرا
از بس که خون خورم ز غمت بیخود اوفتممردم نهند تهمت مِی‌خوارگی مرا
دردا که هست چاره کارم هلاک و نیستغیر از تو چاره‌ساز به بیچارگی مرا
باری چو دل شکسته ز سنگ جداییمای سنگدل گذار به نظارگی مرا
آن میر مجلسی که تو را شمع جمع کردپروانه داده است به آوارگی مرا
پرورده کرشمه لطفت چو اهلی‌امحیف است اگر کشی به ستم‌کارگی مرا