شمارهٔ ۲۱۵
گر تیغ تو خواهد سر و جان هم چه نزاع استجان پیش تو چون خاک بود سر چه متاع است
چون پای تو بوسم به وداع از سر حسرتکآتش ز لبم شعلهزنان وقت وداع است
منگر به حقارت دل ما را که ز مهرتگر ذره بود ذره خورشید شعاع است
مخمور غم عشق تو دارد سر کوییزان روی که در مدرسه عقل صداع است
چون گوی فلک دل که به چوگان تو افتادگویی ز ازل تا ابدش وقت سماع است
با سلطنت وصل چه جای دگران استاهلی اگر این بحث کند جای نزاع است