گنج

شمارهٔ ۲۱۴

سکون خاطر من بی تو سرو قامت نیستچو باد یک نفسم بی تو استقامت نیست
به جرم عشق اگر من سزای سوختنمتو خود بسوز مرا حاجت قیامت نیست
بجان دوست که گر صد هزار سرو بودبناز و شیوه یکی چون تو سرو قامت نیست
درین خرابه که خار ملامت است همهبجز طریق محبت ره سلامت نیست
ندانمت ز چه کیشی چه دینت آیین استکه چشم مست تو از کشتنش ندامت نیست
ز پیر میکده اهلی، طلب جوانمردیکه شیخ صومعه را هرگز این کرامت نیست