گنج

شمارهٔ ۲۰۵

چون غنچه صد دل پاره شد لب ناگشودن مشکل استبا این پریشان خاطری مجموع بودن مشکل است
از غمزه چشم خوشت نتوان که دل باز آوردل صید شاین چون شود بازش ربودن مشکل است
پیش شهیدان غمت من چون بگویم عاشقمدر زمره اهل هنر خود را ستودن مشکل است
همسایه ام گوید که کس همسایه عاشق مبادبس کز فغانم خلق را شب‌ها غنودن مشکل است
اهلی، تو در معنی فزا صورت به حال خود بهلتن کاستن آسان بود جان را فزودن مشکل است