شمارهٔ ۲۰۱
کسی کش بوی آن گل در دماغ استز گلزار بهشت او را فراغ است
مگر آن گل به بستان شد که لالهز شرم عارضش در کنج باغ است
چرا روشن نباشد بزم مستانکه شمع روی یار اینجا چراغ است
ز غم باز آن گل رعنا کرا کشت؟که غرق خون دگر منقار زاغ است
به کشتن هم مگو رستم ز داغشهنوزم در کفن صد گونه داغ است
گل مقصود چون در جان اهلی استچه سرگردان صبا در باغ و راغ است