شمارهٔ ۱۸۷
جور آن بت همه بر جان پریشان من استسخت تر زان دل چون سنگ مگر جان من است
که گزیدهست بدندان لب لعلش که بر اوزخم دندان نه به اندازه دندان من است
در غم او همه کس مست و گریبان چاکنداز میان همه دستش به گریبان من است
عاقبت کار حریفان همه سامان بگرفتآنچه سامان نپذیرد سر و سامان من است
دین عاشق به رضای دل معشوق بودکفر اگر یار قبولش بود ایمان من است
غافل از حال من امشب مشو ای همسایهکهامشبم میکُشد آن شمع که مهمان من است
امشب از گرمی مجلس جگر شمع بسوختوین نه از شور میْ، از آتش پنهان من است
ابر رحمت به گنه شویی اهلی نرسدچشم امید بدین دیدهٔ گریان من است