گنج

شمارهٔ ۱۸۱

منم که حاصل من غیر نامرادی نیستدرخت بخت مرا برگ عیش و شادی نیست
ز فسحت دو جهان خاطرم به تنگ آمدفراغت دل مجنون بهیچ وادی نیست
چون برق میگذرد عمر بر فروز از ویچراغ عیش که تا چشم بر گشادی نیست
گمان مبر که فلاک با توراست خواهد شدکه در طبیعت او غیر کج نهادی نیست
بر آستان تو خاکیم و چشم همت مابتخت خسروی و تاج کیقبادی نیست
پرستش تو ز نیک اعتقادی اهلی استطریق اهل محبت بد اعتقادی نیست