گنج

شمارهٔ ۱۸

ما چنین بی‌خود اگر یار رسد بر سر ماکه خبر می دهد ار دل نتپد در بر ما؟
لحظه‌ای باش که از شوق تو آییم به هوشگر پی پرسش ما آمده‌ای بر سر ما
تا دل سوخته خاکستر گلخن نشودننهد تن سگ کوی تو به خاکستر ما
جرعه‌ای بخش که چون لاله ز غم سوخته‌ایمتا به کی بشکنی از سنگ ستم ساغر ما
تن ز غم خاک شد و دیده ز نم خشک نشدآه از این سوز دل و وای ز چشم تر ما
زان دل از میوه بستان سلامت کندیمکه بود سنگ ملامت چون سگان در خور ما
در ما بسته زلفین بتان شد اهلیحلقه کعبه گرفتن نگشاید در ما