شمارهٔ ۱۶
سجده بت گرچه باشد نامسلمانی مراچون کنم چون این نوشت ایزد به پیشانی مرا
تا کی این دزدیده دیدن پرده بردارم زپیشاز تو حال خود چه پوشم زانکه میدانی مرا
با وجود این جفا امیدوارم زانکه توهم نگاهی می کنی گاهی به پنهانی مرا
قصه جان خراب من چه می پرسی زمنحال جانم هم تو به دانی که در جانی مرا
من که در آتش چو شمع افتاده ام از شوق توکی نشینم تا به پیش خویش بنشانی مرا
خانه ام گر شد خراب از غم دلم باری خوش استگنج دل معمور شد زین خانه ویرانی مرا
این چنین کز غم چو خاک ره پریشان کردیمگرد باد آرد مگر جمع از پریشانی مرا
دولت درویشی ام اهلی بسلطانی رساندیارب این دولت که دارم باد ارزانی مرا