شمارهٔ ۱۵۱
ز قامت تو چگویم که فتنها برخاستقیامت است که در روزگار ما برخاست
اگر صفا طلبی کام دل مجوی که یارچو در کنار نشست از میان صفا برخاست
به هر چمن که چو آب روان خرامیدیپی قیام تو سرو سهی به پا برخاست
وفا نه از تو که از هیچ کس نمی بینمچه حالت است؟ مگر از جهان وفا برخاست
جهان بکام تو اهلی کنون شود کان سرونشست با تو و بخت از سر جفا برخاست