گنج

شمارهٔ ۱۴۸

عشق جانان راحت جان من بیچاره استآتش دوزخ بهشت مرغ آتشخواره است
تا گل رویش شکفت آن سرو دل با کس نماندور کسی دارد دلی چون غنچه هم صد پاره است
این چنین کان سنگدل نرم از دم گرمم نشدمیشود معلوم کان دل نیست سنگ خاره است
گر بعشق آواره شد مجنون که پرسد حال اوکاندرین وادی چو مجنون صدهزار آواره است
سامری کز ساحران بیشش همی گیرند گوشگوشه گیر از نرگس جادوی آه عیاره است
عقل و حکمت چاره کار تو اهلی کی کندچاره کار تو ای بیچاره ترک چاره است