گنج

شمارهٔ ۱۴۶

گر شد سر ما خاک ره دوست چه باک استای خاک بر آنسر که درین راه نه خاک است
از بسکه بناخن همه دم سینه خراشمهم خرقه و هم سینه و هم دل همه چاک است
در اشک چو طوفان من افلاک فرورفتطوفان محبت زسمک تا به سماک است
ای خضر که بر آب حیات است ترا دستدریاب دل تشنه ما را که هلاک است
از دامن آلوده بود شمع چنین زارآزاده بود سرو که با دامن پاک است
بی روی تو مه صحبت عاشق فرحش نیستسرمست تو در بزم طرب غمزده ناک است
اهلی نشد آسوده دل از طارم افلاکآسایش مخور غم از طارم تاک است