شمارهٔ ۱۴۴
نمود چاک گریبان تنت که نسترن استتو یوسفی و گواه تو چاک پیرهن است
حریف شاهد و ساقی کجا بود زاهدمیان خضر و مسیحا نه جای اهرمن است
سبو بیار که آبی بر آتش بزنمکه آتشی عجب امروز در نهاد من است
تو سر عشق چه دانی خموش شو واعظسخن دراز مکن درس عشق یک سخن است
ز غصه چاک زدن جامه تا بکی اهلیگذار جامه دریدن، که نوبت کفن است