شمارهٔ ۱۳۹۱
خورشید صفت با همه کس مهر نماییچون تیغ زنی از سر کین سوی من آیی
تا واقف حالم بدهم جان بتو کز شوقمن خویش فراموش کنم چون تو بیایی
باشد که بچینم گلی از چمن وصلامروز که سرمستی و در عین صفایی
آن آینه رویی تو که از صیقل ابروزنگ از دل و گرد غمم از جان بزدایی
من طایر گلزار بهشتم ز غم آزاداز سنبل کاکل تو مرا دام بلایی
هرگز نفتد بر سر من سایه بختیعنقا شدی ایطایر اقبال کجایی
اهلی اگر آن بت نظری با تو نداردغم نیست مگر غافل از الطاف خدایی