گنج

شمارهٔ ۱۳۸۳

سوختم شمع صفت تا شدم آتش نفسیبی دل گرم نخیزد دم گرمی ز کسی
گر دل سوخته زان لب دهیش کام چه کمچه تفاوت کند اندر شکرستان مگسی
پیش از آن بگسل از اغیار که مردم گویندحیف از آنگل که در آویخت بهر خار و خسی
طمع وصل تو خامیست ولی شمع صفتمی پزم در دل ازین آتش سودا هوسی
گر دل از سینه صد چاک فغان کرد مرنجکاین نه مرغیست که خاموش بود در قفسی
پیش او کشته شوم گر پس صد سال بودمهلتی نیست درین قافله جز پیش و پسی
چهره زرد تو اهلی چکند دوست ولیبرگ کاهی بود از مردم درویش بسی